خرید بک لینک
باورم رو به باد دادی....سلام عشق دلسلام یار خاطرسلام بی وفازودتر، نمیومد، نمیدونم، میتونم، باورممغرور بی قلببه کارما که هنوز معتقدی؟میگم شنیدی میگن بعضیا یه جا ، با یه اتفاق،با یه حرف،با یه عطر پیر میشن؟من الان دقیقا تو اون وضعم...یه وضع بلاتکلیفی که نه میتونم ببارم بهت نه میتونم از دلت چیزی که نمیدونم چیه رو دربیارم.یه جایی خواستی احترام بذارم به خواسته ات و نباشم...قبول.رفتی...منم چشام به در خشک شد...اونقد خشک که نای دیدن خودمم ندارم.حالا بعد مدت ها یهو دلت نمیدونم حال و هوای انتقام کرده یا هر

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

موندنی نبودی...چون آدمش نبودینمیشوینمیشودنمیشویم...معامله نمیشویم.اصلا بالا تا پایین معادله اشتباه.من،تو ... چه ترکیب اشتباهی...من اون سر رنگ و تو ته سیاهی.من دم به دم عشق و احساس و اشکِ اویزون و تو مغرور و بی قلب.من به فکر تو و تو به فکر خودت...هرج...باباااااا....غلاف کن.اینی که مقابلته منم،روبه روتم چون تو خواستی که کنارت نباشم،چون تو جامو دادی به یکی دیگه، حالا چرا شمشیرت از رو؟چرا سر جنگ داری با من؟غلاف کن،در نرو.بمون ،بمون و برای خودت زندگی کن.چون این قلب،این جون،این تن دیگه جایی برای تو ند

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

تو تسکین بودی و این روزها بی تیمارم.... جان دلم ،نیم نگاهم...چرا ترک نمیشوی..چرا محو نمیشوی..اصلا چرا هستی،حرف میزنی،به آغوش میکشی،بحث میکنی،خاطره میبافی...چرا هرچه میزنم،هرچه جنگ میکنم، نمیروی...رها نمیکنی...تو که رفتن ارجح بود به بودنت پس چرا ازادم نمیکنی...صبح ها خیره ای به وزنه زدن و خوردن و نشست و برخاستم، عصرها مراقب تعداد شکلات های کنار چای ام، به غروب که میرسم لیوان قهوه به دست حرصی ام میکنی از مصرف بی موقع قهوه و اخر تسلیمت میشوم.شب ها لم دادی به انتظار دستی که لای موهایم ببری یا بافت ن

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

سرزده به دیدنم بیا...گاهی آنقدر سرد میشود دستهای خسته ام که نمیدانم مرده ام یا زنده؟!تمام این سالهایی که بعد از تو گذشت ، تمام این بی بهانه سر زدن ها و پنهانی نگاه کردن ها....آخخخخ نگاه...نگاه، میان، گذشت، ساعت، کوچهامان از نگاه که دیگر گره نمیخورد به باغ سبز چشمانم،به دریای آبی خیالت ،به کهرباییه....دیده ای مرا؟پیر و فرتوت و فرسوده...به سان زنی سالخورده در اوج جوانی شده ام.خالی تر و یخ زده تر از هر شبی،هر سحری، هر یومی...بوی گس قهوه های کافه ی محل هم درمانم نمیکند، دلم تلخی کافه های تو را میخو

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

از این دلتنگی بیمارم...نه اشتباه نمی دیدمگرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!اما نه،چشمانش، خیابان، صورتش، شانه، داشتخودش بود.داشت شانه به شانه ی غریبه ای راه می آمد ، اما نه برای او،برای من غریبه بود،دستانش را نگرفته بود،آخر با من که بود دستانم را ول نمیکرد که،خیس میشد دستمان،اما ول کنیم؟عمرا.صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت،موهایش راهم رنگ کرده بود...موهایش...موهایش باشد برای بعد،حرف دارم...آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود،راستش با هم که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ می

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

بی تاب آرامشمآدم باید یک خانه در خیالش داشته باشدیک خانه،مثلا جنگلی، میان جنگل های سرسبز شمال،یا نزدیک موج های دریا ...خانه ای که بدانی همیشه سرجایش هست،خودت، کنار، خانه، کافیست، گلدانبافقط کافیست چشمانت را ببندی و تمام....واردش شوی،از دری که صدای جیر جیر لولایش استقبالت میکند با عشق، برای خودت چای دم کنی،با عطر هل و دارچین.اهنگ مورد علاقه ات را پلی کنی،یا نه اصلا در سکوت صداهای جور واجور مغزت، به نم نم باران و قطراتی که روی سقف میخورد گوش سپاری.پرده ها را کنار بزنی تا نور سراسر وجودت را سیراب ک

برچسب: نویسنده: کارن یوسفی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:05

صفحه بندی